حکایت پندآموز 3 سوال پادشاه از وزیر خود!


حکایت,حکایت کوتاه,حکایت های جالب

حکایت پندآموز 3 سوال سلطان از وزیرش

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: حکایت های خواندنی!!!،  مطالب جالب وخواندنی،  داستانهای کوتاه وخواندنی، 
برچسب ها: داستان کوتاه، پادشاه و وزیر،  

تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد 1397 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : جهانگیر کریمی | نظرات


۴۳۴

دو داستان آموزنده و زیبا را در این بخش برای شما تهیه کرده ایم. امیدواریم این داستان ها برایتان آموزنده و سودمند واقع شود.

تصویر ذهنی

پدر و پسری مشغول قدم زدن در کوه بودند که ناگهان پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فریاد کشید:- آی! صدایی از دوردست آمد: – آی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: – که هستی؟ پاسخ شنید: – که هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد:- ترسو! باز پاسخ شنید: – ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید: – چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: – پسرم، توجه کن. بعد با صدای بلند فریاد زد:- تو یک قهرمان هستی. صدا پاسخ داد: – تو یک قهرمان هستی. پسرک باز بیشتر تعجب کرد، پدر توضیح داد: – مردم می گویند که این انعکاس کوه است، ولی در حقیقت، این انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی آن را عینا به تو بر می گرداند. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.


ادامه مطلب برچسب ها: داستان کوتاه،  

تاریخ : چهارشنبه 8 مهر 1394 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : جهانگیر کریمی | نظرات

داستـان های کوتـاه و خوانـدنی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.





ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب جالب وخواندنی، 
برچسب ها: داستان کوتاه،  

تاریخ : جمعه 27 شهریور 1394 | 03:43 ق.ظ | نویسنده : جهانگیر کریمی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب هواداران چاوشی
  • وب فروشگاه اینترنتی
  • وب ندای معلم
  • وب پنل پیامک