۴۳۴

دو داستان آموزنده و زیبا را در این بخش برای شما تهیه کرده ایم. امیدواریم این داستان ها برایتان آموزنده و سودمند واقع شود.

تصویر ذهنی

پدر و پسری مشغول قدم زدن در کوه بودند که ناگهان پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فریاد کشید:- آی! صدایی از دوردست آمد: – آی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: – که هستی؟ پاسخ شنید: – که هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد:- ترسو! باز پاسخ شنید: – ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید: – چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: – پسرم، توجه کن. بعد با صدای بلند فریاد زد:- تو یک قهرمان هستی. صدا پاسخ داد: – تو یک قهرمان هستی. پسرک باز بیشتر تعجب کرد، پدر توضیح داد: – مردم می گویند که این انعکاس کوه است، ولی در حقیقت، این انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی آن را عینا به تو بر می گرداند. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.


نکته: آری، خواستن تمام چیزهایی که ما انتظارش را داریم، به یک تصویر ذهنی ایده آل بستگی دارد. این تصویر ذهنی شماست که به شما شادی، غم، موفقیت، شکست، خوشبختی و یا درد و رنج هدیه می دهد. تصویر ذهنی شما می تواند به شما کمک کند تا آن چه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید. می تواند به شما کمک کند تا آن چه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید. می تواند به شما کمک کند تا از زندگی خود لذت ببرید. می تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به کار و فعالیت هایی باشد که شما برای زمان فراغت خود انتخاب می کنید. مصمم بر شاد زیستن شوید. مراقب باشید تصویر ذهنی خود را جایی گم نکنید تا به همراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهید. مواظب روح و اندیشه های قشنگتان باشید. نگذارید که هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را مقابل پنجره ی رو به اقبال ذهنتان قرار دهد تا موفقیت و خوشبختی در زندگی را آن طور که می پسندید، تجربه کنید.

 

……………………. …………………….. ………………………….. ……………………….. …………………………. …………….

 

کمک به دیگران کمک به خودمان است

در سال ۱۹۷۴ مجله گاید پست، گزاش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آن جا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می دانست که هر چه سریع تر باید پناه گاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ می زد و می مرد. علیرغم تلاش هایش، دست ها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. او می دانست وقت زیادی ندارد. در همین موقع، پایش به کسی خورد که یخ زده و در شرف مرگ بود. او می بایست تصمیم می گرفت دستکش های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ زده زانو زد و دست ها و پاهای او را ماساژ داد. مرد یخ زده جان گرفت و تکان خورد و آن ها به جستجوی کمک رفتند. بعدها این مرد اذعان داشت که او با کمک به دیگری در واقع به خودش کمک کرد. کرختی دست هایش با ماساژ دادن دیگری از بین رفت.
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می دهید نه تنها او به شما فکر می کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می کند. پاراما هانسا یوگاناندا


برچسب ها: داستان کوتاه،  

تاریخ : چهارشنبه 8 مهر 1394 | 01:44 ق.ظ | نویسنده : جهانگیر کریمی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب هواداران چاوشی
  • وب فروشگاه اینترنتی
  • وب ندای معلم
  • وب پنل پیامک